زندگی واسم خیلی سخت شده.روز ها میان و میرن..بی هدف..سرگرمی ام شده موزیک ..راک ومتال..گاهی اوقات فوتبالی میزنم .. اما هنوز بیتابم ..بی قرارم..هر کسی از دور میبینه منو فکر میکنه یا دیوونم یا در شرف دیوانگیم..میگن اقتضای سنته..آخه دیگه اینقدر..مدتهات من این طوری شدم..دلخوشیم شده فقط استقلال..فکر کنم یکی از مظلوم ترین آدم های دنیا منم..از زندگی بی بهره ام..مادرم میگه تو ذهنت زیادی به سن بلوغ رسیده..نیمدونم..هیچ دل خوشی ای ندارم..نمیدونم چی کارکنم؟!