گربه
یادمه اول دبیرستان بودم یه معلم ادبیات داشتم که خودش شعر میگفت.
یکی از اشعارش رو یادم میاد اما نمیدونم درسته یا نه
شعره این بود:
مهرگان خنده زد از مردن شهریور من *** باد پاییز بجنبید و بجنبد سر من
برگ ریز آمد و در برگ خزانی دیدم *** که یکی برگ دگر کنده شد از دفتر من
۲ روز از شروع کلاس ها میگذره ۳ بار حراست بهم گیر داده و یه بارم کارم به رییس دانشگاه کشید
خدا آخر عاقبت همه شوریده های مدرن رو به خیر بگذرونه.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر ۱۳۸۹ ساعت 16:30 توسط علی هارپاک
|