یادمه اول دبیرستان بودم یه معلم ادبیات داشتم که خودش شعر میگفت.

یکی از اشعارش رو یادم میاد اما نمیدونم درسته یا نه

شعره این بود:

مهرگان خنده زد از مردن شهریور من   ***   باد پاییز بجنبید و بجنبد سر من

برگ ریز آمد و در برگ خزانی دیدم       ***   که یکی برگ دگر کنده شد از دفتر من

 

۲ روز از شروع کلاس ها میگذره ۳ بار حراست بهم گیر داده و یه بارم کارم به رییس دانشگاه کشید

خدا آخر عاقبت همه شوریده های مدرن رو به خیر بگذرونه.